محمد على مجاهدى
471
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
آن لبى كز وى صداى صوت قرآن شد بلند * درخورِ چوب يزيد شوم بىپروا نبود ماند گر اين ماتم عظمى به عالم ناتمام * بيش ازين ديگر به ( صامت ) طاقت انشا نبود « 1 » مديحهسرايى روز ايجاد كه حق خلقت دنيا مىكرد * در پسِ پرده على بود و تماشا مىكرد بلكه از آينه « كنتُ نبيّا » چو نبى * سير در آب و گل آدم و حّوا مىكرد بود سرمنزل آدم به شبستان عدم * كه دو تا قدِّ رسا در بر يكتا مىكرد . . . كاش در يارى فرزند غريبش ز نجف * يك زمانى به صف كرب و بلا جا مىكرد . . . يا على ! ساقى كوثر تو و ، از شمر ، حسين * قطره آبى به لب تشنه تمنّا مىكرد ! . . . شمر خنجر به گلوى شه لبتشنه نهاد * زينب غمزده با گريه تماشا مىكرد آن يكى سوختن خيمه او داشت هوس * و آن دگر آتش بيداد مهيا مىكرد هر يتيمى شرر شعلهاش اندر دامن * روى از خيمه سراسيمه به صحرا مىكرد چادر آن يك ز سر زينب بيكس مىبرد * و آن دگر رو به حرم از پى يغما مىكرد كرد خولى چو سر خسرو دين زيب تنور * كاش از دود دل فاطمه پروا مىكرد برد سيلاب فنا خرمن صبر ( صامت ) * اندر آن روز كه اين مرثيه انشا مىكرد « 2 » زبان حال حضرت سكينه ( عليها السلام ) دريغ و درد كه نگذاشتند جان پدر * تن مباركت از آفتاب بردارم نداد شمر امان كز رخت نگاهى سير * براى توشه شام خراب بردارم اگر به خواب رود بىتو ديدهام امشب * دگر به روز جزايش ز خواب بردارم مرا كه سوختن دل به اختيارى نيست * چگونه از سر آتش كباب بردارم ؟ براى گريه اگر كوفيان مجال دهند * بناى عالم امكان ز آب بردارم اگر به شام ، يزيدم به بزم خود طلبد * چگونه پا سوى بزم شراب بردارم ؟ كنم حكايت چوب و لب حسين ( صامت ) ! * به روز حشر چو سر از تراب بردارم « 3 »
--> ( 1 ) . كليات صامت بروجردى ، تهران ، كتابفروشى علميّه ، بىتا ، ص 40 . ( 2 ) . همان ، ص 40 و 41 . ( 3 ) . همان ، ص 139 .